جامعه شناسی ادبیات

بانک مقالات تخصصی درس جامعه شناسی ادبیات دانشگاه آزاد سنندج

طبقات اجتماعی در شعر فردوسی

محقق :  حميد عبدالملکي

زندگینامه
فردوسي در سال 329 هجري برابر با 940 ميلادي در روستاي باژ از توابع طوس در خانواده اي از طبقه دهقانان ديده به جهان گشود و در جواني شروع به نظم برخي از داستانهاي قهرماني كرد. در سال 370 هجري برابر با 980 ميلادي زير ديد تيز و مستقيم جاسوس هاي بغداد و غزنين ، تنظيم شاهنامه را آغاز مي كند و به تجزيه و تحليل نيروهاي سياسي بغداد و عناصر ترك داخلي آنها مي پردازد. فردوسي ضمن بيان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنين ، بلكه با عناصر داخلي آنها نيز مي ستيزد و در واقع ، طرح تئوري نظام جانشين عرب و ترك را مي ريزد حداقل آرزوي او اين بود كه تركيبي از اقتدار ساسانيان و ويژگيهاي مثبت سامانيان را در ايران ببيند. چهار عنصر اساسي براي فردوسي ارزشهاي بنيادي و اصلي به شمار مي آيد و او شاهنامه خود را در مربعي قرار داده كه هر ضلع آن بيانگر يكي از اين چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: مليت ايراني ، خردمندي ، عدالت و دين ورزي او هر موضوع و هر حكايتي را برپايه اين چهار عنصر تقسيم مي كند.  علاوه بر اين ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگي ما ايرانيان است كه مي كوشد تا به تاخت و تاز ترك هاي متجاوز و امويان و عباسيان ستمگر پاسخ دهد او ايراني را معادل آزاده مي داند و از ايرانيان با تعبير آزادگان ياد مي كند؛ بدان سبب كه پاسخي به ستمهاي امويان و عباسيان نيز داده باشد؛ چرا كه مدت زمان درازي ، ايرانيان ، موالي خوانده مي شدند و با آنان همانند انسان هاي درجه دوم رفتار مي شد بنابراين شاهنامه از اين منظر، بيش از آن كه بيان انديشه ها و نيات يك فرد باشد، ارتقاي نگرشي ملي و انساني و يا تعالي بخشيدن نوعي جهانبيني است.  تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند.  فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.

تبیین و رأی تاریخی نابرابری طبقاتی در اشعار فردوسی
پیروان تبیین و رای تاریخی نابرابری های طبقاتی علل این نابرابری ها را یا در عوامل زیستی و نژادی جست وجو می کنند یا در نیازهای متفاوت جامعه به وظایف گوناگون.تبیین طبیعی نابرابری های اجتماعی به عوامل نژادی، گزینش بهترین و شایسته ترین افراد و عامل وراثت در پیدایش نابرابری های طبقاتی توجه دارد. این برداشت سابقه یی دور در تاریخ اندیشه های اجتماعی دارد و در اواخر قرن نوزدهم و اویل قرن بیستم رونق فراوان گرفته و علمی عرضه شده است. بدین ترتیب در ابتدا از گذشته این نظریه ها در ایران باستان و دوران قدیم و سپس از تحولات آن در دوران جدید سخن می گوییم.
تبیین طبیعی نابرابری ها در دوران باستان اقوام هند و ایرانی از نخستین پایه گذاران تبیین زیستی و نژادی نابرابری های طبقاتی بوده اند. در اجتماعات متمدن باستانی خون، نژاد و گزینش بیشترین اهمیت خاص در تعیین پایگاه اجتماعی افراد، گروه ها و تیره ها را داشتند. لایه بندی اجتماعی میان ورناها (کاست= رنگ) اشراف و روستاییان، برده داران و بردگان، دینیاران، رزمیاران و مهنگان (مردمان فرودست) جملگی با تصور خون و نژاد و پنداری که درباره رابطه آن با استعداد و توانایی ذاتی و زیستی هر طبقه در آن زمان پرداخته بودند، بستگی داشته است.
به بیان دیگر می توان گفت در روزگاران باستان آن را که در اوایل قرن کنونی به بهزیستی نژادی (اوژنیک) مشهور شده است به کار می برده اند و درباره آن بسیار سختگیر بوده اند. در این میان هندوها روشن ترین و سخت ترین دیدگاه را ساخته و پرداخته اند چنان که لایه بندی اجتماعی آنان آشکار به رنگ (= نژاد) بستگی دارد. برهمنان که از دودمان پاک آریایی اند، رنگ روشن دارند و کاست های حرام و فرودست رنگ شان بسیار تیره است. هندوها که به پاکسازی نژادی اعتقاد بسیار داشتند آمیختگی کاست های (ورنه= رنگ) چهارگانه را حرام می پنداشتند و برای جلوگیری از آمیزش آنها هنجارهای دشوار و مجازات های سخت پرداخته بودند. ایرانیان باستان نیز به جدایی طبقات چهارگانه دلبستگی فراوان داشتند و آ میختگی آنها و جابه جایی طبقاتی را سخت ناروا می دانستند. فردوسی داستانی دارد که به روشنی دیدگاه ایرانیان را درباره خون و نژاد و جابه جایی طبقاتی نشان می دهد. داستان بدین گونه آغاز می شود که انوشیروان، پاسدار سرسخت مرزهای طبقاتی، به جنگ رومیان می رود و در شهر حلب با جنگاوران قیصر روم درگیر می شود . کار محاصره شهر به درازا می کشد و سپاه را به سیم و زر سخت نیاز می آید. انوشیروان به بوذرجمهر فرمان می دهد ساروانان و هیونان را به مازندران گسیل دارد تا از گنج آن سامان بار دینار آورند. بوذرجمهر به شاه می گوید سوی گنج ایران راه دراز است و بهتر است از بازرگانان و دهقانان وام خواهی شود. بدین گونه بوذرجمهر فرستاده یی به شهرهای نزدیک می فرستد و در برابر آن از فرستاده می خواهد تا خواهش او را به بوذرجمهر برساند. کفشگر فرزندی دارد و آرزو می کند شهریار جهان او را به فرهنگیان سپارد تا پاک فرزند او دبیر گردد. بوذرجمهر خواهش کفشگر را به پیشگاه انوشیروان عرضه می دارد و شهریار در پاسخ چنین می گوید؛

بدو گفت شاه ای خردمند مرد/چرا دیو چشم ترا تیره کرد
برو همچنان بازگردان شتر/ مبادا کزو سیم خواهیم و در
چو بازارگان بچه گردد دبیر/هنرمند و با دانش و یادگیر
چو فرزند ما بر نشیند به تخت/دبیری بیایدش پیروز بخت
هنر باید از مرد موزه فروش/بدین کار دیگر تو با ما مکوش
به دست خردمند و مردم نژاد/نماند بجز حسرت و سرد باد
شود پیش او خوار مردم شناس/چو پاسخ دهد زو پذیرد سپاس
بما بر پس از مرگ نفرین بود/چو آیین این روزگار این بود
نخواهیم روزی جز از گنج داد/درم زو مخواه و مکن هیچ یاد
هم اکنون شتر بازگردان به راه/درم خواه وز موزه دوزان مخواه
فرستاده برگشت و شد با درم/دل کفشگر گشت پردرد و غم
شب آمد غمی شد زگفتار شاه /خروش جرس خاست از بارگاه
 
این داستان به گونه یی دیگر در تاریخ طبرستان نیز آمده است. بدین گونه که انوشیروان را برای هزینه سپاه به هزار هزار درهم نیاز می آید و وزیران می گوید تا از تجار و اغنیا به مرابحه بستاند. وزیر نیز از آن جماعت مردی را که موصوف به ادب و صدق قول بود، فرا می خواند و داستان با او در میان می گذارد. مرد بازرگان آماده می شود تا وام را عرضه دارد و در برابر آن می خواهد تا فرزندش را که سی سال در تهذیب اخلاق و تادیب و تربیت او کوشیده است و با ریاضت ها او را به جایی رسانده است «بعد اختیار و تامل و اعتبار و تفال و طول ممارست و مماکست به احوال او چون استقلال و اهلیتی درو یابد خدمت دیوان را نام او در میان مرتبه داران نبیسد.» وزیر داستان را به شاه می گوید و انوشیروان چنین پاسخ می دهد؛ «فرومایه زادگان چون علم و ادب و تاب بپایند طلب کارهای بزرگ کنند و چون بیایند در رنجانیدن خاطر و وضع مرتبه بزرگان کوشند و من نفس های بزرگان را از آن نگه دارم که دست تطاول و زبان تعرض فرومایگان بدیشان رسد.»
چون بازرگان از سخن شهنشاه باخبر می شود، رنجیده خاطر می شود اما از کوشش باز نمی ایستد و دیگر باره با هدایای بسیار و خدمتی بی شمار به درگاه وزیر می آید و از او می خواهد تا همان مال بستاند و در برابر به میهمانی به سرای او رود. شب بعد اعیان ملک و وزیر به خانه بازرگان می رود و به مجلس شراب می نشینند. ابن اسفندیار دنباله داستان را بدین گونه می آورد؛ «بازرگان فرمود تا در مقابل خواجه نوشروان چراغدانی آوردند و به زمین نهاده، در حال گربه بیامد و چراغ بهر دوست بر سر خویش نهاد و می داشت. وزیر چون آن حالت بدید، دریافت و بدانست که از این جمله غرض بازرگان آن است که تا کفایت خویش معلوم گرداند، چه حیوانی وحشی را که درو نفس ناطقه معدم است به رضایت تادیب چنین مودب گردانید فرزندی که درو چندین هنر و خصایص و تمییز باشد چگونه صورت کنند ازو مکروهی به گروهی رسد، در حال وزیر بفرمود تا معتمدی از آن او بشود و موشی بیاورد و از دور بدان گربه نماید.چنان کردند. چون گربه موش بدید، برجست و چراغدان بینداخت و موی سر و محاسن و جامه های بعضی حاضران مجلس به روغن چوب شد و بازرگان از خجالت در سرای رفت. وزیر بفرمود تا نزدیکش آوردند، گفت در کیاست فرزند و ریاضت تو او را شکی نیست اما به اول مرتبه که یابد عربده چنین کند که از این گربه مربی مهذب مجرب مشاهده کردی و اگر حسب و نسب را در شرع و رسم مرتبتی نبودی صاحب شرع که علم او از پرتو نو عالم غیب است، به خلاف سایر علوم که معلوم عالمیان کون و فساد است، فتوی نفرمودی... پس معلوم شد هم از روی عقل و هم از وجه شرع که حسب مردم را اثری عظیم است... و هر آدمی که گوهر حسب و نسب خویش و هنر مکتسب را در کفه بی مروتی نهد و در ترازوی زبانه دار به زبان برسنجد و خود را از زمره اهل سفره دونان سازد به دو نان ازو حساب نباید گرفت... و بداند که طبیعت بد اصل فرومایه به هزار پایه نردبان به مکارم اخلاق نرسد و تا قیامت ندامت سود ندارد... از کوشش و از دویدن و خدمت کس افزون نشود بذره قیمت کس» حاحظ در این باره می گوید اردشیر مردم را به چهار طبقه تقسیم کرد و بر روی این تقسیم چنین فرمود؛ «هیچ بلایی به آن اندازه ویرانی نیارد و حکومتی را منقرض نسازد چونان که این طبقات با هم مختلط بشوند و در نتیجه فرومایگان به گاه پرمایگان برآیند و به نژادان جاهمند از ایشان فروتر نشینند.» در نامه تنسر نیز آمیختگی طبقات آشکار نکوهش و مرزهای طبقاتی برقرار می شود؛ «میان اهل درجات و عامه تمیزی ظاهر و عام با دید آورد به مرکب و لباس و سرای و بستان و زن و خدمتکار.... چنان که هیچ عامی با ایشان مشارکت نکند در اسباب نقیش و نسب و مناکحه محظور باشد از جانبین... و من بازداشتم از آنکه هیچ مردم زاده زن عامه خواهد تا نسب محصور ماند.»
در دوره اسلامی دگرگونی های اساسی در دیدگاه طبقاتی پدید آمد و مرزهای خشک و منجمد طبقاتی تا حد زیادی فروریخت و جابه جایی طبقاتی از لحاظ نظری، شرعی و عرفی امکان پذیر شد و خون و نژاد و اصل و نسب در روابط طبقاتی اهمیت باستانی خود را از کف داد. شاید مقایسه یی میان دیدگاه اجتماعی فردوسی و سعدی همچون نشانه یی بتواند این نظر را بنمایاند. فردوسی که از دهقانان ( اشراف محل) و ایرانی پاک نژادی است و به آیین باستانی ایران مهر می ورزد در سراسر آثارش به تمایزات طبقاتی و اینکه هر کس باید به جای خویش نشیند، اشاره های فراوان دارد و آمیختگی نژادی و فرومایگان را نکوهش می کند. وی حتی از تحقیر نژاد عرب که آن را در برابر ایرانیان از فرومایه زادگان و نژاد پست و فروتر می داند، کوتاهی نمی کند، چنان که می گوید؛

« ز شیر شتر خوردن و سوسمار/ عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو/ تفو بر تو ای چرخ گردون تفو».

 چنان که در چند داستان فرزندان طبقه بالا را کودن و اصلاح ناپذیر می خواند و در موردی می گوید؛ «اعرابی شعبه یی را دیدم که پسر را همی گفت در روز قیامت تو را خواهند پرسید که عملت چیست، نگویند پدرت کیست.»
با این همه در دوران اسلامی نیز آثاری از دیدگاه های خونی و نژادی نابرابری های طبقاتی و اهمیت دادن به اصل و نسب دیده می شود که مهم ترین آنها تمایز میان عرب و عجم است. به نظر وی اینکه برخی فرمان می رانند و گروهی فرمان می برند از علل طبیعی و زیستی سرچشمه می گیرد. آنان که توانایی فکر کردن و اندیشیدن را از هنگام تولد دارند ذاتاً برتر و فرمانروا آفریده شده اند و آنان که به ظاهر همچون انسان به دنیا آمده اند و توانایی های یادشده را ندارند از هنگام تولد برای بردگی آفریده شده اند. از این رو نابرابری طبیعی میان ارباب و بنده به سود هر دو آنها است.
تبیین طبیعی نابرابری ها در دوران جدید در قرن نوزدهم که زیست شناسی رونق فراوان گرفت و به خصوص در اواخر این قرن و اوایل قرن حاضر که نظریه داروینی اجتماعی مد روز جامعه شناسی و علوم اجتماعی زمان شد نظریات مربوط به تبیین طبیعی و زیستی پدیدارهای اجتماعی به صورت نظریه شایع و پذیرفته در علوم اجتماعی درآمد. شعبه یی از جنبش داروینی اجتماعی، که آشکارا از آرمان های طبقه حاکم دوران بورژوازی جانبداری می کرد، به تبیین نژادی تاریخ اجتماعات بشری پرداخت. کنت دوگو بینو و چمبرلن از مشاهیر این مکتب به شمار می روند و نظریات فلسفه نژادی آنان شهرت فراوان دارد. همچنین نظریه انتخاب اصلاح لاپوژ و آمن و نظریه اصول ارثی بودن استعدادهای کٍتًن و پی یر سن در این شعبه از داروینیسم اجتماعی مشهور است. مکتب جرم شناسی ایتالیایی نیز که تحت تاثیر جنبش داروینی اجتماعی قرار داشته است از نظر تبیین زیستی و نژادی نابرابری های طبقاتی اهمیت دارد.
مکتب زیست سنجی و نابرابری های طبقاتی؛ مکتب زیست سنجی اجتماعی که بخشی از شعبه آرمانی جنبش داروینی اجتماعی است با تحقیقات و آثار سرفرنسیس گلتن در نیمه دوم قرن نوزدهم پیدایش و با مطالعات و تحقیقات کارل پیرسن و دیگر پیروان وی ادامه یافته است. گلتن از نظر مبانی فکری تحت تاثیر داروین و از نظریه کاربرد روش کمی در تحقیقات اجتماعی و مطالعه تفاوت های فردی و رابطه آن با وراثت و استعداد ذاتی تحت تاثیر کتله بنیانگذار روش های کمی و آماری بوده است. نخستین اثر وی که از نظر جامعه شناسی اهمیت دارد و حاوی مبانی نظریات وی است در سال ۱۸۶۹ تحت عنوان نبوغ ارثی انتشار یافته است.
به نظر گلتن افراد انسانی هم از نظر مشخصات جسمانی و هم از نظر مشخصات روانشناسی متفاوت هستند. چه افراد هر اجتماعی از نظر قیافه، وزن، رنگ پوست، سلامتی، نیروی فعالیت، حساسیت، قدرت شنوایی، تخیل، اجتماعی بودن، هوش، کارایی و توانایی انجام امور و مانند آن از یکدیگر متمایز هستند. از این رو برخلاف نظر شایع که انسان ها با یکدیگر برابر هستند وی معتقد به نابرابری انسان ها بوده. به نظر وی مشخصات فیزیکی و روانی افراد هر اجتماع به صورت منحنی نرمال توزیع شده است.
گلتن علل توزیع نرمال قابلیت طبیعی افراد را در عامل وراثت می داند و برای محیط طبیعی و اجتماعی آنان اهمیت ناچیزی قائل است. چنان که می گوید «استعداد و قابلیت های طبیعی انسان همچون چهره های فیزیکی تمام جهان ارگانیک از وراثت سرچشمه گرفته است.»
وی برای اثبات فرضیات خود به شواهد تجربی استناد می جوید و در تحقیقاتی که درباره دانشمندان انگلیسی و نوابغ و اعضای خاندان سلطنتی به عمل آورده نشان می دهد نوابغ بیشتر در خانواده هایی که تعداد افراد برجسته در آنها بیش از دو نفر است پدید می آیند تا در خانواده هایی که فقط دارای یک فرد برجسته هستند و دیگر اینکه خویشاوندان نزدیک افراد برجسته دارای قابلیت بیشتری از خویشاوندان دورتر آنان هستند. همچنین قابلیت ها و استعدادهای خاصی همچون استعداد موسیقی و ریاضیات و سیاستمداری به طور کلی ارثی است. محیط طبیعی و اجتماعی نمی تواند از افراد بی استعداد، مردان برجسته به بار آورد و مردانی که دارای قابلیت هستند همواره بر محیط نامساعد چیره می شوند. آنچه از نظر بحث ما حائز نهایت اهمیت است استنتاج گلتن از مطالعات و نظریاتش درباره اختلافات طبقاتی است. به نظر گلتن طبقات برتر و کهتر اجتماع از نظر قابلیت و استعداد متفاوت هستند. طبقه برتر بیش از طبقه کهتر مردان برجسته و نابغه پدید می آورد و این امر ناشی از اصل وراثت است و محیط اجتماعی طبقات متفاوت نقش ناچیزی در پیدایش این پدیدار اجتماعی بازی می کند. به نظر پی یر سن و پیروانش طبقات اجتماعی بر اساس اصل وراثت و گونه گونگی و گزینش بهترین پیدایش یافته و جابه جایی اجتماعی تا آن حد حائز اهمیت است که این اصول طبیعی را مختل نسازد. «بگذارید که نردبان پیشرفت از یک طبقه به طبقه دیگر و از یک گروه به گروه دیگر وجود داشته باشد اما نگذارید فرا رفتن از این نردبان به سهولت انجام گیرد. آنها که دارای توانایی بیشتری هستند خواه ناخواه فراخواهند رفت و این یگانه امتیاز جابه جایی اجتماعی است. رده بندی اجتماعی تنها یک حادثه تاریخی نیست بلکه ناشی از گزینش پیگیری است که از نظر اقتصادی جامعه را به طبقات متفاوتی که به طور کلی متناسب برای نوع کار به خصوصی هستند، تقسیم می کند. از این رو هر طبقه باید آموزش و پرورش متناسب با استعداد و توانایی ذاتی افرادش داشته باشد. آموزش همگانی و برابر سبب هرج و مرج در امور طبیعی می شود.»
مکتب مردم سنجی و نابرابری های طبقاتی؛ ژرژ واشر دولاپوژ زیست شناس و مردم شناس فرانسوی و اتو آمن مردم شناس آلمانی از مبشران و مبلغان نظریه نژادی به شمار آمده و نظریه هایشان در جنبش آرمانی داروینی اجتماعی جای دارد. هرچند این دو انسان شناس بیشتر به اختلافات نژادی و مشخصات و ویژگی های نژادی برتر و نژاد کهتر توجه داشته اند لکن در بسیاری از موارد نظریه نژادی خود را به طبقات و قشرهای اجتماعی، در جوامعی که قشرهای اجتماعی از یک نژاد هستند نیز تعمیم داده اند و گمان برده اند که طبقه بالا نیز دارای ویژگی ها و خصایص نژاد برتر است. به گمان لاپوژ در هر اجتماعی طبقات بالای جامعه به طور کلی از عناصر نژاد برتر یا نژاد آریا تشکیل یافته اند. حال آنکه طبقات پایین جامعه از دو نژاد فروتر آلپی و مدیترانه یی تشکیل شده اند، از این رو نه تنها نابرابری های نژادی میان جوامع گوناگون دیده می شود بلکه میان طبقات هر اجتماعی نیز چنین گونه گونی هایی نمایان است. در نتیجه پیشرفت یا انحطاط یک اجتماع ناشی از تغییراتی است که در ترکیب نژادی آن اجتماع پدید می آید. هرچه شمار افرادی که دارای جمجمه دراز هستند بیشتر شود جامعه به سوی ترقی و تعالی پیش می رود و هرچه از طول جمجمه کاسته شود موجبات تباهی جامعه فراهم می آید. به نظر وی طول جمجمه اریستوکراسی در عهد باستان و همچنین در دوران معاصر بلندتر از طول جمجمه طبقات پایین جامعه بوده است.
«در هر نژاد معین آنها که دارای جمجمه دراز هستند بر دیگران حکمرانی دارند. در مکزیکو، در جاوه و در میان سیاهان جمجمه درازان در قشر اجتماعی بالاتری جا گرفته اند. حال آنکه جمجمه کوتاهان قسمت اعظم جمعیت را که در طبقات پایین جا دارند تشکیل می دهند. تمام نژادهای مسلط و برتر دارای جمجمه دراز هستند.» خلاصه نظریات کامل آمن و لاپوژ در مقاله یی که آمون تحت عنوان «تاریخ ایده آنتروپوسو سیولوژی» در سال ۱۸۹۸ در مجله بین المللی جامعه شناسی نگاشته است بیان شده .نظریه ایرانی نابرابری ها از الگوی اندامی سود می جوید و نظریه جامعه شناختی جدید با آنکه آشکارا بدین کار نمی پردازد اساس تحلیل خود را بر آن می گذارد.
تبیین اجتماعی نظام طبقاتی در آرمان های هندو ایرانی اقوام هندو ایرانی از روزگاران دور آرمان هایی برای نظام اجتماعی خویش ساخته و پرداخته بودند که رابطه دوسویه یی با دین و آیین آنان داشت بدین گونه که هم پدیدآورنده دین و آیین بود و هم پیامد آن. آرمان های اجتماعی اقوام هندو ایرانی را می توان به گونه زیر واکاوی کرد.
الف- نظام اجتماعی از لایه های سه گانه پدید آمده است.
ب- لایه های سه گانه جلوه یی از اجزای بدن انسانند.
پ- لایه های سه گانه جلوه یی از عالم خدایانند.
ت- لایه های سه گانه در نظام همبسته پایگان خویشکاری اجتماعی و پایگان خویشکاری زیستی جا دارند.
ث- عدالت اجتماعی که همان عدل الهی است به خویشکاری لایه های سه گانه در پایگان همبسته زیستی- اجتماعی بستگی دارد.
ریخت شناسی طبقات لایه ها و مراتب اجتماعی؛ پژوهشگران آیین های هند و ایرانی برآنند که از روزگاران بسیار این اقوام به لایه های سه گانه اجتماعی باور داشته اند. به نظر ف. اشپیگل و ژ دو مزیل این تقسیمات سه گانه به گونه یی نظری یا به گونه یی مورد عمل پیش از جدایی اقوام هندو ایرانی وجود داشته و اساساً از مبانی آیین های آریایی بوده و در میان همه اقوام آریایی در آسیای میانه، آسیای غربی و اروپا دیده شده است . در جامعه هندی از دوران ودایی اعضای جامعه را به سه لایه (ورنه= رنک) بخش می کردند؛ یکم براهمنه یا دینیاران، دوم کشتریه یا رزمیاران و سوم وایشیه یا کارورزان که دامداران، کشاورزان و پیشه وران را دربر می گرفته اند.
در ایران باستان نیز بخش کردن مردم به سه لایه (پیشتر- پیشه- رنگ) دیده می شود. در بخش های گوناگون اوستا از این لایه ها به نام هایی چند یاد شده است؛ یکم لایه دینیاران که در اوستا آنان را آثرون و در پهلوی آن را آسرون می گفتند، دوم لایه رزمیاران که آنان را در اوستا رثه اشتر و در پهلوی ارتشتار می گفتند و سوم لایه دامداران و کشاورزان که آنان را در اوستا واستریه و در پهلوی و استریوش می گفتند . در دوره ساسانیان که تقسیم کار در جامعه گسترش پیدا می کند به خاطر رشد دستگاه اداری نظام شهری لایه دبیران از طبقه دینیاران جدا می شود و به صورت لایه مشخصی درمی آید و به خاطر رشد شهرنشینی و اصناف شهری لایه دست ورزان یا هوتوخشی نیز به تولیدکنندگان افزوده می شود.
فردوسی پیدایش لایه های اجتماعی را به جمشید نسبت می دهد و می گوید؛

ز هر انجمن پیشه ور گرد کرد/بدین اندرون نیز پنجاه خورد
گروهی که کاتوزیان خوانیش /برسم پرستندگان دانیش
جدا کرد شان از میان گروه /پرستنده را جایگاه کرد کوه
بدان تا پرستش بود کارشان /نوان پیش روشن جهاندارشان
صفی بر دگر دست بنشاندند/همی نام نیساریان خواندند
کجا شیرمردان جنگ آورند/فروزنده لشگر و کشورند
کزیشان بود تخت شاهی بجای /وزیشان بود نام مردی بپای
بسودی سه دیگر گره را شناس/کجا نیست از کس بریشان سپاس
کارند و ورزند و خود بدروند/بگاه خورش سرزنش نشنوند
چهارم که خوانند اهتو خوشی /همان دست ورزان ابا سرکشی
کجا کارشان همگنان پیشه بود/روانشان همیشه پراندیشه بود

در روزگار جمشید برای نگهبانی پیشگان سه گانه سه آتش از آسمان فرود آمده؛ آتش رزمیاران در آتشکده آذر گشسپ در شیز آذربایجان، آتش دینیاران در آتشکده آذر فرنبغ در کاریان فارس و آتش کشت ورزان و برزیگران در آتشکده آذر برزین مهر در ریوند خراسان نهاده شده اند . در کارنامه اردشیر بابکان نیز آمده است؛بابک به خواب می بیند «دیگر شب همان گونه ایدون دید چونان که آذر فرنبغ و گشسپ و برزین مهر به خانه ساسان همی وخشند و روشنی به همه گیهان همی دهند.»
فردوسی نیز این داستان را بدین گونه آورده است؛

چنان دید در خواب کاتش پرست
سه آتش ببردی فروزان بدست
چو آذر گشسپ و چو خرا دو مهر
فروزان بکردار گردان سپهر
همه پیش ساسان فروزان بدی
بهر آتش عود سوزان بدی

آنچه فردوسی شرح می دهد مراتب و درجات را به خوبی روشن نمی کند و بیشتر به مراتب دولت مرکزی و درجات درباری توجه دارد و چهار طبقه را بدون شرح می گذارد. شاید بتوان گفت که در این دوره لایه های سه گانه طبقه گزیده و همچنین مقامات کشوری و لشگری و کارگزاران اداری دولت مرکزی و استان های کشور را از قشرهای سه گانه زیر برمی گزیدند. یکم دینیاران که خود سلسله مراتب ویژه یی داشتند و همچون موبدان موبد که ریاست آنان را داشت، قضات، علمای بزرگ دین، مغان، موبدان، هیربذان و مغان اندرزبد (آموزگاران).دوم شاهزادگان، اعیان و اشراف و بزرگان که همراه قشر بالای دینیاران لایه نخستین طبقه بالا را تشکیل می دادند و مراتب و درجات خاصی داشتند. شهرداران در رده نخست طبقات حاکم جا داشتند و آنان را شاه می خواندند. تیول داران بزرگ، شاهان کوچکی که در پناه شاهنشاه آمده بودند، چهار مرزبانی که در چهار سوی کشور فرمان می راندند، فرمانروایی که از خاندان حکومت ایالات برگزیده می شدند، همه در رده شهرداران بودند.
سوم آزادان که بسیار بودند و کدخدایان و دهقانان که خرده مالکان روستاها بودند و اداره امور روستا و گردآوری خراج را برعهده داشتند و دبیران و کارگزاران اداری از میان آزادگان برگزیده می شدند. احتمال زیاد دارد که جابه جایی طبقاتی میان این قشرها با اراده شاهنشاه امکان پذیر بوده است چرا که همه آنها در اصل از طبقه نجبا و اشراف بوده اند و مرزهای مشخص و گذرناپذیر طبقاتی تنها میان طبقه اول و طبقه دوم یا عامه مردم پدید آمده است.
توده مردم که طبقه تولیدکننده و خراج گزار بودند در شهرها از بازرگانان، فروشندگان و صنعتگران و در روستاها و مناطق دیگر از کشاورزان و دامداران تشکیل می شدند. همانند لایه های سه گانه با پیکر انسان و عالم خدایان.
پیش از این اشاره کردیم که در تاریخ اندیشه های اجتماعی تبیین اجتماعی نابرابری طبقاتی با همانند کردن طبقات با اندام انسانی همبستگی داشته است.
اقوام هند و ایرانی از نخستین سازندگان چنین دیدگانی بوده اند. در ریگ ودا منظومه یی است به نام «سرود پوروشه» که در آن پوروشه یا انسان قدیم قربان می شود و از اندام های او کلیه اجزای عالم هستی پدید می آیند چنین است؛
دهانش چه؟ بازوانش چه؟ ران هایش چه؟ پاهایش چه خوانده شد؟ دهانش برهمنان، بازوانش رزمیاران شدند، ران هایش «وایشیه» (کشاورزان و پیشه وران) و از پاهایش «شودره» زاده شد .
از سوی دیگر لایه های سه گانه اجتماعی در افسانه های اقوام هند و ایرانی هر کدام انعکاسی در عالم خدایان داشته اند. دومزیل در آیین باستانی هند و ایرانی میتره و ورونه را نماینده قدرت و حکومت و عدالت و حکمت که جنبه های دوگانه شهریاری و دینیاری هستند و ایندره را نماینده رزمیاری و ناستیه ها را نماینده نیروهای تولیدکننده دامداری و کشاورزی می داند. خدایانی که در کتیبه های هخامنشی نام شان آمده نماینده وظایف اجتماعی مربوط به لایه های سه گانه اند.
بدین گونه که اورمزد نماینده شاهی و دینیاری، میتره نماینده رزمیاری و آناهیتا نماینده دامداری و کشاورزی است.
در گزیده های زاتسپرم فصل سه پاره های ۸۳ تا ۸۶ آمده است؛ در آغاز آفرینش نگهداری همه زمین به آذر فرنبغ «پاک»، به آذر گشسپ «دلیر» و به آذر برزین مهر «سودمند» سپرده شد، که چون دینیار و رزمیار و برزیگرانند... این آتش ها نخست در روزگار شاهی هوشنگ، در آن هنگام که مردمان بر پشت گاو «سرسوک» از خوانیری به کشورهای دیگر می رفتند، در جهان آشکار شدند. در میان راه بادی سخت برخاست و شبانگاه آتشدانی را که بر پشت گاو جای گرفته بود به دریا افکند و آتشی را که در آن بود به سه سو پراکنده ساخت. این چون آتش بزرگی بود که پیدا شد و سه بخش شد و در سه آتشدان جداگانه جای داده شد و این خوره بود که در آذر فرنبغ و آذر برزین مهر جای گرفت.
به بیان دیگر اقوام هند و ایرانی به نوعی همبستگی میان خون و نژاد و اصل و نسب با خویشکاری اجتماعی باور داشته اند چنان که امور دینی و جنگاوری را خویشکاری نژادگان و کارهای دستی و تولیدی و مبادله یی را خویشکاری فرومایگان می دانسته اند.
پیش از این اشاره کردیم که واژه ورنه که به معنی رنگ است برای واگزینی لایه های اجتماعی در میان هندوان به کار می رفته و بعدها فرنگی ها واژه پرتغالی کاست را برای آن برگزیده اند. از این رو بسیاری از پژوهشگران چنین پنداشته اند که واگزینی لایه های اجتماعی بر اساس رنگ و نژاد آریایی ها و اقوام بومی بوده است. واژه های پشتره در اوستا و پیشک در پهلوی نیز که برابر با پیشه هستند و برای واگزینی لایه های اجتماعی در ایران باستان به کار می رفته اند، به معنی رنگ هستند. به نظر یکی از پژوهشگران صاحب نظر «شاید بتوان گفت اطلاق لفظ «ورنه» و «پشتره» بر طبقات جامعه مبتنی بر نوع و رنگ پوشش و طرز آرایش افراد هر گروه بوده است نه بر اختلاف رنگ پوست آریاییان و بومیان غیرآریایی». گفتیم در آیین هندو که ترکیبی از آیین های برهمن، بودایی و جینی است سه مفهوم اساسی سرنوشت، نوزایش و رهایش افراد جامعه را وادار می کند خود آیینی طبقات خویش را پاسداری کنند. چرا که گفتار و پندار و کردار نیک و بد هر فرد ، که با خود آیین طبقاتی وی بستگی دارد، انباشته و سبب می شود پس از مرگ به مرتبه یی بالاتر یا پایین تر جابه جا شود چنان که برهمن بدکردار که خود آیین طبقه خویش را ندیده گیرد هنگام نوزایش به جانوری فرومایه و بدبخت بدل می شود یا روح جانوری پرهیزکار هنگام نوزایش برهمن نیکبخت می شود. اما اگر فرد به مرحله رهایش دست یابد جاودانگی می یابد و آن هنگامی است که وی هر عملی، احساسی و آرمانی را کنار نهد و خویش را از هر کشش و کوشش باز دارد، نه برنجد، نه لذت برد و نه فعالیت کند و سرانجام از نوزایش نیز رهایی باید. بدین گونه انسان می تواند به وسیله یوگا یا راه های هشت گانه بودایی یا شیوه پرهیز از گناه در آیین جینی از پرده وهم حواس پنجگانه رها شود و نیروی سرنوشت اندوه و رنج را بی اثر سازد و به رهایش دست یابد. روح رها شده یا به برهمه که وجودی خنثی و روح جهان است می پیوندد، یا به نیروانا که تجربه ابدی است دست می یابد.
در آیین نامه مانو از حدود طبقات و خودآیینی هر یک به تفصیل سخن رفته است چنان که «در بیهگودگیتا، کریشنه که تجسم ذات الهی در پیکر انسانی است، به ارجونه که در میدان جنگ دچار تزلزل خاطر شده و از پیکار با خویشان خود احتراز می جوید، چنین اندرز می دهد.»
خویشکاری خود را (حتی) ناتمام به جا آوردن بهتر که خویشکاری دیگران را به تمامی مرگ در خویشکاری خود شایسته تر است، زیرا خویشکاری دیگران ترس آور است.
در آیین باستانی ایرانیان خویشکاری طبقاتی از راه فره ایزدی (= خوره) و نور و آتش سپندی با راستی و عدالت، که همان نظم و ترازمندی در همه نظام های آسمانی، جهانی و بشری است، پیوند می یابد. در بندهش آمده است؛ «کدام یک پیشتر آفریده شد، خوره یا تن؟ اهرمزد گفت؛ نخست خوره آفریده شد، سپس تن. و خوره در تن آن کس که از برای او آفریده شده بود نهاده شد، چه خویشکاری آفریده شد و تن خویشکاری را داده شد.»۳۰ در دینکرت نیز آمده است ؛ دادار آفرینش را برای کار آفرید. آفرینش کارگزار دادار است. خوبرویی کارشان به «خوره» و «خویشکاری» است و خویشکاری پیرو خوره است. روای کار دادار از خویشکاری است، و چون کار دادار روا شد، خواست او برآورده شود، و چون (آفریدگان) به ناخویشکاری نافرمان شوند، خوره دادار آفریده بیهوده ماند و خواست دادار برآورده نشود و کاستی و زیان پدید آید. در مینوی خرد درباره خویشکاری لایه های چهارگانه چنین آمده است؛ پرسید دانا از مینوی خود که وظیفه هر یک از (طبقات) روحانیون و نظامیان و دهقانان چیست؟
مینوی خرد پاسخ داد وظیفه روحانیون دین را خوب نگه داشتن و پرستش ایزدان را خوب و با دقت کردن و فتوا و حکم و آیین و رسم را همچنان که از بهدین پاک مزدیسنان آشکار است (درست داشتن) و مردمان را از کار خوب و نیکی آگاهاندن و راه به سوی بهشت و بیم و پرهیز از دوزخ را نشان دادن است.وظیفه نظامیان دشمن زدن و شهر و بوم خویش را ایمن و آسوده داشتن است.وظیفه کشاورزان کشاورزی و آبادانی کردن و تا حد امکان جهان راحتی بخشیدن و آبادان داشتن است. پرسید دانا از مینوی خرد که وظیفه صنعتگران و مزدوران (= پیشکاران) چیست؟
مینوی خرد پاسخ داد وظیفه مزدوران این است آن کاری را که ندانند دست بدان نبرند و آنچه دانند خوب و با دقت انجام دهند و مزد عادلانه خواهند. چه،کسی که کاری نداند و به انجام آن دست زند، ممکن است آن کار تباه شود یا ناکرده بر جای ماند و حتی اگر آن مردی را که کار از آن اوست بسیار خشنود کند، با این همه آن گناه بر ذمه او باشد.
بدین گونه برای آنکه هر فردی نیک فرجام شود و از سعادت سپندی و عنایت الهی برخوردار شود باید خویشکاری خویش را نیک بشناسد و رفتارهای وابسته به آن را به جا آورد تا از «خوره» خویش پیروی کرده باشد. در این میان آتش سپندی که هر یک از لایه های سه گانه از آن خود دارند آنان را در دستیابی به خوره از راه گردن نهادن به خویشکاری خویش یاری می دهد. چنان که در آتش نیایش پهلوی به روشنی بیان شده است.
آتش، پسر اهرمزد، خوره، آذر فرنبغ... کیان خوره مزدا داده، که کارش دینیاری (آثرونی) است... نام این آتش آذرفرنبغ است. این آتش پیشه دینیاری (آثرونی) دارد، که دستوران و موبدان به یاری او دانایی و بزرگی و خوره بیابند...
آتش، پسر اهرمزد، آذرگشسپ... کیان خوره مزدا داده که کارش رزمیاری (ارتشتاری) است... نام این آتش آذرگشسپ و کار او رزمیاری است. برای او هست که در آذربایجان رزمیاران تیزتر و دلیرترند...
پیش از این نیز اشاره کردیم در هر جا از لایه های اجتماعی و خویشکاری آنان سخن رفته آمیختگی وظایف آنان را بلایی بزرگ و برهم زننده نظم و عدالت دانسته اند. چنان که اردشیر می گوید؛ «هیچ بلایی به آن اندازه ویرانی نیارد و حکومتی را منقرض نسازد چونان که این طبقات با هم مختلط بشوند.» در تاریخ طبری و تاریخ بلعمی نیز آمده است؛هنگامی که جمشید مردمان را به چهار لایه بخش می کند به آنان می گوید تنها به خویشکاری خویش پردازند و مبادا جز کار خود هیچ کار کنند.
فردوسی نیز این باور را بدین گونه آورده است؛

سپاهی نباید که با پیشه ور
به یک روی جویند هر دو هنر
یکی کارورز و یکی گرزدار
سزاوار هر کس پدید است کار
چون این کار آن جوید، آن کار این
پرآشوب گردد سراسر زمین

چنان که آمده است  سنت دو نوع است ؛ سنت اولین و سنت آخرین. سنت اولین عدل است، طریق عدل را چنان مدروس گردانیده اند که اگر در این عهد یکی را با عدل می خواهی، جهالت او را بر استعجاب و استضعاب می دارد و سنت آخرین جور است، مردم با ظلم به صفتی آرام یافتند که از مضرت ظلم به منفعت عدل و تحول از و راه می نبرند، تا اگر آخرینان عدلی احداث می کنند، می گویند «لایق این روزگار نیست بدین سبب ذکر و آثار عدل نماند...» بدین گونه هنگامی که اردشیر (یا به گفته یی شخص خسرو عادل انوشیروان) بر تخت سلطنت می نشیند کشور را آشفته و شیرازه کارها را از هم گسیخته می یابد و چنان که در نامه تنسر به تفصیل آمده است عدالت را به گونه یی که می بینیم برپا می سازد، در این متن پس از آنکه خویشکاری لایه های چهارگانه را، که پیش از این آن را نقل کردیم، شرح می دهد درباره برقراری نظام طبقاتی به دست اردشیر چنین می آورد؛ آدمی زاده را بر این چهار عضو در روزگار صلاح باشد مادام، البته یکی یا یکی نقل نکنند، الا آنکه در جبلت یکی از ما اهلیتی شایع بینند، آن را بر شهنشاه عرض کنند، بعد تجربت موبدان و هر ابده و طول مشاهدات، تا اگر مستحق دانند، به غیر طایفه الحاق، فرمایند، لیکن چون مردم در روزگار فساد و سلطانی که صلاح عالم را ضابط نبود افتادند به چیزهایی طمع بستند که حق ایشان نبود آداب ضایع کردند و سنت فروگذاشته و رای رها کرده و باقتحام سر در راه ها نهاده که پایان آن پیدا نبود، تغلب آشکارا شده، یکی بر دیگری حمله می برد، بر تفاوت مراتب و آرای ایشان، تا عیش و دین بر جمله تمام گشت و آدمی صورتان دیو صفت و دد سیرت شدند...
در آیین باستانی ایرانیان مفهوم عدالت اجتماعی با تعادل و توازن در روابط طبقاتی همانند بوده و چنان که خواهیم دید تعادل و توازن پویا اساسی ترین تصور در نظریه تحلیل پیامدی در جامعه شناسی جدید است. تبیین اجتماعی نابرابری های طبقاتی در یونان باستان همان طور که پیش از این اشاره کردیم تصور خویشکاری سه گانه لایه های اجتماعی از اندیشه ها و آرمان های باستانی اقوام آریایی سرچشمه گرفته است. دومزیل و ف. اشپیگل که در این باره پژوهش هایی بسیار کرده اند برآنند بخش بندی سه گانه خویشکاری اجتماعی به دینیاری، رزمیاری و دامداری (کشاورزی و دستورزی) دست کم به این شکل آریایی خود اندیشه یی بوده است که پیش از جدایی هند و ایرانی ها وجود داشته است.
در مواردی نیز که جادوگران در جامعه توانمند هستند و سبب ترس و هراس مردم، هیچ گونه امتیاز ویژه یی ندارند. به نظر دومزیل هیچ سندی خواه قدیمی یا جدید در دست نیست که ثابت کند در این اجتماعات ساخت سه گانه طبقات اجتماعی با پایگان و خویشکاری های ویژه وجود داشته است. به نظر وی در مواردی که در اجتماعات خاورمیانه به پایگان اجتماعی همانند پایگان مردمان آریایی برمی خوریم این نظام ها زیر نفوذ نهادهای هند و ایرانی در این اجتماعات تراوش کرده و پخش شده است.
دکتر فتح الله مجتبایی بررسی جامعی درباره همانند ی های نظریه اورگانی افلاطون و دیدگان طبقاتی وی با نظریه های باستانی اقوام هند و ایرانی به عمل آورده است که چکیده یی از آن را در این بند می آوریم.
جامعه آرمانی افلاطون از سه طبقه تشکیل می شود؛
۱- حاکمان که در پیکر اجتماع به منزله سراند و فضیلت خاص آنها حکمت است.
۲- رزمیاران که در پیکر اجتماع به منزله سینه اند و فضیلت خاص آنها شجاعت است.
۳- پیشه وران که در پیکر اجتماع به منزله شکم اند و فضیلت خاص آنها عفت است.
مطابقت و مشابهتی که میان طبقات اجتماع و اندام های پیکر انسانی مشاهده می شود، در عالم روحی و اخلاقی انسان نیز مصداق پیدا می کند، و بر حسب آن، روح نیز به سه جزء تقسیم می شود؛
۱- قوه عاقله که محل آن سر است و کمال آن در حکمت است.
۲- قوه غضبی که محل آن سینه است و کمال آن در شجاعت است.
۳- قوه شهوی که محل آن شکم است و کمال آن در عفت است.
اینکه مطابقه میان طبقات اجتماع و اندام های پیکر انسانی را، بدان گونه که در آثار افلاطون در نوشته های دینی زرتشتی و در ادبیات ودایی به نظر می رسد، برابر هم قرار می دهیم تا همانندی آنها بهتر آشکار شود.
از این شرح مختصر چند نکته مهم به دست می آید؛
۱- جامعه آرمانی افلاطون به سه طبقه (حاکم حکیم، رزمیاران و پیشه وران) تقسیم می شود.
۲- هیئت اجتماع با پیکر انسانی همانند و مطابق تصور می شود.
۳- هر طبقه باید تنها به عمل و وظیفه خاص خود اشتغال ورزد، لکن در عین حال باید از فضایل طبقات دیگر نیز بهره ور باشد.
۴- عدالت عبارت است از هماهنگی و تناسب خاص میان طبقات در جامعه و میان قوای روح در اسنان.
۵- عدالت در جامعه یی تحقق خواهد یافت که «حکومت» آن با «حکمت» توام باشد و «حاکم حکیم» در راس آن قرار گیرد.
نتیجه گیری :
با توجه به مطالب فوق به این نتیجه می رسیم که طبقات اجتماعی درطول دوران گذشته نیز وجود داشته چنانکه شاعر ( فردوسی ) بیشتر به مراتب دولت مرکزی و درجات درباری توجه دارد و چهار طبقه دینیاران که خود سلسله مراتب ویژه یی داشتند - شهرداران در رده نخست طبقات حاکم جا داشتند و آنان را شاه می خواندند - سوم آزادان که بسیار بودند و کدخدایان و دهقانان که خرده مالکان روستاها و توده مردم که طبقه تولیدکننده و خراج گزار بودند در شهرها از بازرگانان، فروشندگان و صنعتگران و در روستاها و مناطق دیگر از کشاورزان و دامداران تشکیل می شدند. همانند لایه های سه گانه با پیکر انسان و عالم خدایان یا به تعبیری می توان جامعه آرمانی افلاطون را که آن هم از سه طبقه حاکمان که در پیکر اجتماع به منزله سران - رزمیاران که در پیکر اجتماع به منزله سینه و پیشه وران که در پیکر اجتماع به منزله شکم وجود داشته و در تمامی دورانهای گذشته با توجه به نوشته های دو نویسنده بزرگ در دو دوران مختلف مشخص و مشهود بوده و همچنان رویه نابرابری در جامعه هابه حیات خود ادامه داده و مهار و کنترل آن نیر میسر نمی باشد.

+ نوشته شده در  88/10/21ساعت   توسط مدیر وبلاگ   |